آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

186.منه!

امروز با تور هتل رفتيم زيست خاور ، عجب جاى سطح پايينى شده بود طفلى! اون زمانيكه ما رفته بوديم خوب بود! خلاصه رفتم تو يه نمايندگى رونيك ، داشتم نگاه ميكردم ديدم آميتيس يه عروسك انگرى برد زرد برداشته و داد ميزنه منه!!! با سكون " م " خيلي بانمك ميگفت:* هيچى ديگه الان آميتيس يه انگرى برد زرد داره:دى
8 تير 1392

185.خاله شهرزاد

امروز خاله جون صبح زنگ زد و قرار گذاشتيم بريم همديگه رو ببينيم ، خلاصه تا خاله بياد دخترك خوابيد و بچه به بغل رفتيم پايين ، خاله هم ماشينش رو گذاشته بود اون طرف هتل و رفتيم اونور و براى گردش و طبق راهنمايى ياسى جون رفتيم پروما ، كلى خرده ريزه ى خوردنى با راهنمايى خاله خريديم و ناهار هم خاله جونى ما رو برد فودكورت پروما و اسپاگتى خوشمزه اى خورديم دستت درد نكنه خاله جونى:* خلاصه كه برگشتنه آميتيس بسيار غرغر كرد و با اين حال رفتيم يه پارك كه اسمش يادم نيست ولى همه ى المانهاى شهر رو اونجا جمع كرده بودن كه خوشگل بود:) آميتيس هم تو ماشين خوابش برد و خاله مجبور شد كمكم كنه و وسايل رو بياره بالا:) طفلى خاله كلى اذيت شد ، خدايا همه ى مريضيهاى خاله ج...
8 تير 1392

184.مشهد

بالاخره رسيديم! ٥:٣٠ راه افتاديم ٨:٣٠ رسيديم!!! آميتيس ديگه اواخرش رسما بيچاره م كرد ، خواهر شهناز و دخترش الميرا هم باهامونن ، جامونم كه خوبه همون زائرسراى شركت نفتيم ، ولى خوب خيلىىىىىىىى راه بود:( سعى ميكنم ديگه مسافرت راه دور نرم اونم با ماشين! كه خوب چون هواپيماى داخلى هم سوار نميشم احتمالا هيچ جا نميرم:دى
7 تير 1392

183.میریم مشهد!

داریم میریم مشهد! خیلی با جدیت! خیلی یهویی! با احمد آقا اینا و بابا اینا بدون بابا مرتضی:( خوب نمیتونه مرخصی بگیره ولی من باید تو رو ببرم ... چون نذر داشتم :) 1 هفته بطور تقریبی نیستیم اگه اونجا نت بود که میام اگرنه که مواظب وبلاگم باشین خاله ها:) از امشب بگم که تولد آنیتا بود ... همه چی خوب و آروم بود و خوش گذشت:) سوتی مامانی رو هم بگم که بعدا هی یادم افتاد بخندیم:) سر شمع فوت کردن یهویی بلند گفت آنیتا پاشو فین کن مامانی:)))))))) قربونت برم مامانم:*
6 تير 1392

179.شیرخشک هومانا3

از هرجا میپرسم نیست:( دوستای گلم همه بسیج شدن برای یافتن شیرخشک! الان خاله فیفتی زنگ زد و گفت یه جا پیدا کردم ... انقدر شاد شدم که اصلا به این فکر نکردم که پول داره؟ وسیله داره؟ فقط گفتم هرچند تا میده بگیر! دستت درد نکنه خاله جون:* خدایا به این کسایی که مسئولن یاد بده که بچه ها گناهی نکردن:( شیرخشک میخوان خوب! خسته شدیم به قرعان! دیگهههههههههههههههههههه غر نمیزنم! فقط چیزای مربوط به تو رو مینویسم:* دوستت دارم مامانی:*
5 تير 1392

178.شب هفت!

دیروز شب هفتم دایی بود و من از قبل گفته بودم نمیرم بهشت زهرا ... خوب بچه ی کوچیک دارم و عذرم موجه ه ... شب هم رفتیم سالن و برگشتیم ... امروز یه کاره مامانبزرگه زنگ زده که بالاخره رفتین بهشت زهرا یا نه؟! گفتم نه! ولی یادم نبود که نمیدونست بعدش سالن میرن ... گفتم نه ولی بعدش رفتیم سالن ... برگشته میگه ااااااااا شام هم بود؟! میگم بله! میگه باشه فقط میخواستم حالتونو بپرسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خداحافظ!  چه توقعی داشت یعنی؟؟؟ حوصله ندارم!
5 تير 1392